محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

282

مجمع الانساب ( فارسى )

[ كه ] امروز هر دو حاكم الوس پادشاه زمين و زمان‌اند كه به دولت اين جمشيد زمانه اين خواتين دوگانه را دولت و اقبال به ابد مقرون باد . دختر بزرگتر نام او دلشاد - كه هميشه دلش چون نام خود باد - پادشاه بو سعيد خان قبول فرمود و خاتون خان شد تا وقتى كه پادشاه را حالت ناگزير پيش آمد . امروز همچنان فرخنده و رخشنده بر تخت حكم است كه عمرش با قيامت برابر باد . و اللّه اعلم . مقتل امير چوپان چون دمشق خواجه به حكم ياساى سلطان بو سعيد رسيد جمعى در دل پادشاه پيدا كردند كه چوپان را من بعد دل با تو راست نخواهد بود . و سلطان هيچ نگفتى و نام چوپان به زشتى نبردى و او را همان آقا خواندى . اما چون خبر اين واقعه به چوپان رسيد گفت آه از روزگار من و فرزندان من . مكتوبات آغاز نهاد و به تضرع و خشوع ، عذر بىادبيها كه دمشق كرده بود بخواست و گفت آن فرزند كشتنى بود و شمشير پادشاه جز مخالف نخورد . فى الجمله بو سعيد اغماض مىفرمود از حد و چوپان آقا از اغماض و وقار سلطان زيادت مىترسيد . چون پيرامون چوپان لشكر بسيار بود و مر بيشتر امرا با وى ، او را تحريض دادند بر آن كه چه عجز افتاده ترا ؟ لشكر بايد كشيد و مغافصة سلطان را فروگرفتن و خويشتن را از اين انديشه خلاص دادن . چوپان نيز مفتون سخن بدآموز گشت . هفتاد هزار سوار برگرفت و به حدود قزوين لشكرگاهى ساخت . از آن نهضت ، اهالى بلاد جمله بترسيدند و امرا و وزرا به خدمت خان عرضه دادند كه چوپان با لشكر نزديك آمد و لشكرى چنان كه بايد نزديك تو نيست . اين را چاره و تدبير چيست ؟ جواب فرمود كه هرچه در ازل حكم مسبب الاسباب رفته هر آينه چنان شود و غم ، بيفايده بود . مرا خداى تعالى پادشاهى بخشيده و اگر باز مىستاند وديعت خودش است و اگر تقدير نرفته هيچ كس پادشاهى از من نتواند ستد . چون نيكو در اين جواب تأمل نمايى سخن محققان و موحدان و متوكلان است و سر كلام الملوك ملوك الكلام از اين سخن روشن مىگردد . پس چون چوپان آقا دو سه روزى با لشكر بنشست و پادشاه فلك رتبت هنوز عزيمت آن نداشت كه اجازت مصاف فرمايد شبى مانند آن شب كه خداى سبحانه